God is good all the time
He put a song of praise In the heart of mine
God is good all the time
Through the darkest night His light will shine
God is good all the time
If you're walking Through the valley There are shadows all around Do not fear He will guide you He will keep you safe and sound He has promised To never leave you Nor forsake you And his word is true
God is good all the time
We were sinners So unworthy Still for us he chose to die He filled us With his holy spirit Now we can stand and testify That his love Is everlasting And his mercies They will never end
God is good all the time
Though I may not understand All the plans you have for me My life is in your hand And through the eyes of faith I can clearly see
God is good all the time
پروردگارا !
سه خصلت مرا از اینکه چیزی از تو بخواهم باز می دارد
و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند
آن سه عبارت است از:
امری که به آن فرمان داده ای و من در انجامش کندی کردم.
و کاری که مرا از آن نهی نمودی و به سویش شتافتم.
و نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم.
اما آنچه مرا به درخواست از تو ترغیب می کند؛
احسان توست به آنکه با نیت پاک به تو روی آورده
و از طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده؛
زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است
و نعمت هايت همه بی سبب وبدون سر آغاز...
به فراموشی ام مسپار تا طلوع دوباره لبخند...
*Remember the five rules to the happy:
- free your heart from hatred.
- free your mind from worries.
- live simply.
- give more.
- expect less.
*پنج قانون خوشبختی را به خاطر بسپارید:
قلبتان را از نفرت پاک کنید.
ذهنتان را از نگرانی ها دور کنید.
ساده زندگی کنید.
بیشتر بخشش کنید.
کم تر توقع داشته باشید.
*No one can go back and make a brand new start.
Anyone can start from now and make a brand new ending.
*هیچ کس نمی تواند به عقب برگردد و از نو شروع کند،
اما همه می تواند از همین حالا شروع کنند و پایان تازه ای بسازند.
* God didn't promise days without pain, laughter, without sorrow,
sun without rain, but He did promise strength for the day,
comfort for the tears, and light for the way.
*خدا روز بدون رنج، بدون خنده، بدون اندوه،و آفتاب بدون باران وعده نداده است،
اما او توان پایداری در آن روزها،و وعده تسلّی
پس از اشک و چراغ راه را داده است.
*Disappointments are like roud bomps,
they slow you down a bit but you enjoy the smooth roud afterwards. Don't stay on the bumps too long.
Move on!
*مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند.کمی از سرعتتان کم می کنند،
اما از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد.
زیاد روی دست اندازها توقف نکنید.
به حرکتتان ادامه دهید!
*When you feel down because you didn't get what you want,
just sit tight and be
happy , because God has thought of something better to give you.
*وقتی ناراحتید از اینکه به چیزی که می خواستید نرسیدید،
محکم بنشینید و خوشحال باشید،
زیرا خداوند در فکر چیز بهتری برای شماست.
*When something happens to you, good or bad,
consider what it means.
There's a purpose to life's events,
to teach you how to laugh more or not to cry too hard.
*وقتی اتّفاقی برایتان می افتد چه خوب و چه بد، به معنایش فکر کنید.
در پشت اتفاقات زندگی منظوری نهفته است، که به شما یاد می دهد
چطور بیشتر بخندید و سخت گریه نکنید.
*You can't make someone love you.
All you can do is being someone who can be loved.
*شما نمی توانید کسی را وادار کنید که دوستتان بدارد،
اما می توانید به کسی تبدیل شوید که دوستش می دارند.
*It's better to lose you'r pride to the one you love,
than to lose the one you love because of pride.
*بهتر است غرورتان را به خاطر کسی که دوستش دارید از دست بدهید،
تا اینکه او را به خاطر غرورتان از دست بدهید.
*We spend too much time looking for the right person to love
or finding fault with those we already love.
When instead we should be spending the time to love.
*ما زمان زیادی صرف می کنیم تا کسی را به خاطر دوست داشتن پیدا کنیم
یا خطای کسانی را که دوست داریم بگیریم.
اما چه خوب می شد اگر این زمان را برای بیشتر محبت کردن صرف می کردیم.
*Never abanden an old friend.
You will never find one who can take his place.
Friendship is like wine, it gets better as it grows older.
*هرگز یک دوست قدیمی را ترک نکنید،
جانشینی برای او پیدا نخواهید کرد.
دوستی مانند شراب است.
هر چه کهنه تر، بهتر...
*we can do
anything we want to
if we stick to it
long enough*
~HELLEN KELLER~
*به هر کاری که اراده کنيم ،تواناييم
اگر آن گونه که سزاوار است پيگير باشيم.
~هلن کلر~
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs...
who arranged a running competition.
يکی بود، يکی نبود.
يک روز چند تا قورباغه کوچک تصميم گرفتند
با هم مسابقه دو بگذارند.
The goal was to reach the top of a very high tower.
قرارشان اين بود که
به نوک یک برج خيلی بلند برسند.
A big crowd had gathered around the tower to see the race
and cheer on the contestants...
جمعيت زيادی دور برج جمع شده بودند
تا مسابقه را تماشا کنند و شرکت کننده ها را تشويق کنند.
The race began...
مسابقه شروع شد...
Honestly, no one in crowd really believed that
the tiny frogs would reach the top of the tower.
هيچ کس باور نمی کرد که
آن قورباغه های کوچک بتوانند به نوک آن برج برسند.
You heard statements such as:
همش از اين صداها ميامد:
"They will NEVER make it to the top."
"عمراً نمی توانند به آن بالا بروند"
Or:
يا:
"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"
"هيچ شانسی ندارند. برج خيلی بلند است"
The tiny frogs began collapsing. One by one...
قورباغه های کوچک يکی يکی به روی زمین می افتادند...
Except for those, who in a fresh tempo were climbing higher and higher...
غير از آنهایی که با سرعت و حرارت بالا و بالاتر می رفتند...
The crowd continued to yell,
"It is too difficult!
No one will make it!"
جمعيت همچنان داد می زدند
"خيلی دشوار است!
هيچکس نمی تواند!"
More tiny frogs got tired and gave up....
خيلی از قورباغه ها ديگر خسته و بی خيال شدند...
But ONE continued higher and higher and higher....
اما يکی مانده بود که بالا و بالاتر می رفت...
This one wouldn't give up!
اين يکی بی خيال نمی شد!
At the end everyone else had given up climbing the tower.
Except for the one tiny frog that, after a big effort,
was the only one who reached the top!
در آخر ديگر هيچکس نمانده بود که از برج بالا برود
غير از همان قورباغه کوچک که بعد از کلی تقلا تنها کسی بود
که توانست به نوک برج برسد.
THEN all of the other tiny frogs naturally
wanted to know how this one frog managed to do it?
بعد از مسابقه مسلّماً همه قورباغه های کوچک
می خواستند بدانند که چطور توانسته بود آن کار را انجام دهد؟
A contestant asked the tiny frog how he had found
the strength to succeed and reach the goal.
يکی از شرکت کننده ها از او پرسيدکه چگونه توانسته به بالای برج برود؟
It turned out...
و معلوم شد...
That the winner was DEAF!!!!
که قورباغه برنده "کر" بوده است!!!!
